|
این حالٍ منٍ بی توست |
|
ای چراغ دل تاریکم از این خانه مرو |
ميروم از رفتن من شاد باش!
از عذاب ديدنم آزاد باش!
گرچه تو تنها ز پيشم ميروي!
آرزو دارم ولي عاشق شوي!
آرزو دارم بفهمي درد را!
تلخي برخورد هاي سرد را.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط عطیه |
آدما در دو حالت همدیگرو ترک می کنن: یکی اینکه احساس کنن کسی دوستشون نداره و دوم اینکه احساس کنن یکی خیلی دوستشون داره...![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:54 توسط عطیه |
ای که سنگی بر دل من می زنی
چشم دل وا کن که خود را نشکنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:20 توسط عطیه |
در عشق اگر عذاب دنیا بکشی
با اشک به دیده طرح دریا بکشی
تا خلوت من هزار غربت باقیست
تنها نشدی که درد تنها بکشی![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 17:2 توسط عطیه |

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 16:58 توسط عطیه |
ماه من غصه چرا؟ تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست! ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند... غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ات از لب پنجره عشق، زمین خوردو شکست، با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو تا باشد! معنی خوشبختی بودن اندوه است! این همه غصه و غم این همه شادی و شود چه بخواهی و چه نه!میوه یک باغند همه را باهم و با عشق بچین ولی از یاد مبر؛ پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باز کسی می خواند که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟؟؟ چرا؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:16 توسط عطیه |
مواظب باش توی خونه تکونی دلت منو بیرون نندازی![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:42 توسط عطیه |
گاه گاهی به خودم می گفتم...تو چه تنها شده ای،،، تو و تنهایی این حجم اتاق مثل یک فاجعه را می ماند،،، گاه گاهی... کاشکی معجزه می شد و کسی می آمد،، توی تنهایی من گل زنبق می کاشت گاه گاهی به خودم می گفتم.... زندگی باور افسانه است همه را حادثه این است و تو یک تکراری!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:35 توسط عطیه |
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم/// تا همین چندی پیش، می توانستی تو به لبخندی این فاصله را برداری دستهای تو توانایی آن را دارد، که مرا زندگانی بخشد/// چشمهای تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا، سطر برجسته ای از زندگی من هستی آه می بینم، تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی، من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:49 توسط عطیه |

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:47 توسط عطیه |
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و
دل داند و من ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:42 توسط عطیه |
گاه گاهی که دلم میگیرد
به تو می اندیشم. خوب در یادم هست
چه شبی بود آن شب
تو همان نوگل دیرینه ی من
و من آن برگی زرد. که فتاده است به خاک
و من اندر عجب این دیدار
که تو بعد از سالها.. همچنان زیبایی
کاش می دانستی که چه کردی با من
در همان لحظه که من لبریز ز شوقت بودم
چشم برگرداندی.. و مرا سوزاندی
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:25 توسط عطیه |
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم/// تا همین چندی پیش، می توانستی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری!!! دستهای تو توانایی آن را دارد، که مرا زندگانی بخشد/// چشمهای تو به من آرامش می بخشد و تو چون مصرع شعری زیبا، سطر برجسته ای از زندگی من هستی آه می بینم، تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی، من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم ![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:54 توسط عطیه |
ای کاش امتداد لحظه ها !!!!!
تکرار خوب با تو بودن بود!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:46 توسط عطیه |
بگذشتیم. غم تو نگذشت مرا حقا که غمت از تو وفادار تر است![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 15:44 توسط عطیه |
ای وای خدا که من چقدر بد شانسم
اصلاْ انگار خنده به لبای من نمیاد
کاشکی یکی پیدا می شد که حرف منو بفهمه
دیگه دارم دیوونه می شم
ای خدا
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:2 توسط عطیه |
سلام من اومدم امروز خیلی خوشحالم آخه .... زتمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 10:47 توسط عطیه |

+ نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 8:48 توسط عطیه |
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من میمانی!!!!!!!![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 14:36 توسط عطیه |

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 14:36 توسط عطیه |
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ و عاشقانه می خواهم
از غمی که میدانی،،،با تو بودنم مرگ است
و بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد
من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:39 توسط عطیه |
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه ی پوچ و عاشقانه می خواهم
از غمی که میدانی،،،با تو بودنم مرگ است
و بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد
من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10:39 توسط عطیه |
بی تو نه عمر جهان لنگ شده
نه بین زمین و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دریا شده خشک
اما دل من برای تو تنگ شده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 11:46 توسط عطیه |
در منی و اینهمه از من جدا با منی و دیده ات به سوی غیر بهر من نمانده را گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غیر غرق غم دلم به سینه می تپد با تو بیقرار و بی تو بی قراره وای از آن دمی که بی خبر زمن برکشی تو رخت خویش از این دیار شادی و غم منی به حیرتم خواهم از تو.... در تو آورم پناه موج وحشیم که بی خبر ز خویش گشته ام اسیر جذبه های ماه دیدمت شبی به خواب و سر نوشتم آه....مگر به خواب ها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خندیدم وز شاخه ها بچینمت
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:44 توسط عطیه |
Boose ebtekarist az tabiat, baraye zamani ke ehsas dar kalam
nemigonjad
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:2 توسط عطیه |
این حالِ منِ بی توست بغض غزلی بر لب افتاده ترین خورشید زیرِ سُم اسب شب این حالِ منِ بی توست دلداده تر از فرهاد شوریده تر از مجنون، حسرت به دلی در یاد پیداشو که می ترسم، از بستر بی قصه پیداشو نفس برده،می ترسه ازت غصه بی وقفه ترین عاشق ماندم که تو پیداشی بی تو همه چیز تلخه باید که توهم باشی!!!!!!!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:30 توسط عطیه |
باور نداشتم که گل آرزوی من با دست نازنین تو بر خاک افتد با این همه هنوز به جان می پرستمت بالله که اگر عشق چنین پاک افتد می بینمت هنوز به دیدار واپسین گریان در آمدی که عطیه خدا نخواست غافل که من به جز تو خدایی نداشتم اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست! بیچاره دل خطای تو در چشم او نکوست گوید به من هر آنچه که او کرد خوب کرد فردای ما نیامد و خورشید آرزو تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد بر گور خویش شباهنگ ماتمم دانی چرا؟ نوای عزا سر نمی کنم تو صحبت محبت من باورت نبود من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم پاداش آن صفای خدایی که در تو بود این واپسین ترانه،تو را یادگار باد ماند به سینه ام غم تو یادگار تو هرگز غمت مباد و خدا با تو یار باد دیگر ز پا افتاده ام ای ساقی عجل لب تشنه ام بریز به کامم شراب را ای آخرین پناه من آغوش باز کن تا ننگرم پس از رُخ او آفتاب را....!!!!!؟؟؟؟؟![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:0 توسط عطیه |
بر شبی از عشق و خاموش ستاره می نویسم گریه..باران..اشک..رویا می نویسم شعری از جنس کویر خوب می دانم که تو می خوانی آن را مثل آن شاعر قصیده گویی که یک شب باز تنها می شود در رقص باران شعر را من جستجو کردم که شاید باز پیدایت کنم ای سرو پنهان هیچ کس با عشق اینجا همزبان نیست هیچ کس با من نمی خواند ترانه باز فریاد قشنگی در گلویم باز می گیرد تو را امشب بهانه ای صمیمی خوب می دانی که دیگر روزها را من به سختی می شمارم حرف آخر هم بماند تا بیایی من که اینجا بی تو معنایی ندارم...
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 15:27 توسط عطیه |
به زمین می زنی و می شکنی عاقبت شیشه ی امیدی را سخت مغروری و می سازی سرد در دلی آتش جاویدی را دیدمت وای چه دیداری وای این چه دیدار دل آزاری بود بی گمان برده ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود دیدمت وای چه دیداری، وای نه نگاهی، نه لب پر جوشی نه شرار نفس پر هوسی نه فشار بدن و آغوشی این چه عشقیست که در دل دارم می گریزی ز من و در طلبت من از این عشق چه حاصل دارم باز هم کوشش باطل دارم بخت اگر از تو جدایم کرده می گشایم گره از بخت چه باک ترسم این عشق سرانجام مرا بکشد تا به سرا پرده ی خاک خلوت خالی و خاموش مرا تو پر از خاطره کردی ای مرد شعر من شعله ی احساس من است تو مرا شاعره کردی ای مرد سینه ای تا که بر آن سر بنهم دامنی تا که بر آن ریزم اشک آه ای آنکه غم عشقت نیست می برم بر تو و بر قلبت رشک...!!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:7 توسط عطیه |

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 13:5 توسط عطیه |